اندر حکایات ثبت نام در کلاس اول
با وجود اینکه از مدرسه بهمون پیام دادن و گفتن که تو رو توی مقطع اول دبستان ثبت نام می کنن اما دوست نداشتم اونجا بمونی. البته از لحاظ بار علمی و آموزشی خیلی کارشون رو قبول داشتم و میدونستم سطحش خیلی بالاست و بچه ها رو واسه تیزهوشان آماده می کنن اما چون خیلی به زرق و برق و تجملات بها می دادن، دوست نداشتم با این روحیه عجین بشی. اینکه برای آموزش هر نشانه باید یه جایزه بگیری فکرنمیکنم ایده خیلی درستی بوده باشه.
خلاصه از اونجا که به لطف خدا و مبارکی قدم داداش کوچولوت، تونستیم یه خونه بزرگتر نزدیک خونه مامان جون اینا بگیریم. الان خونه جدیدمون نزدیک فولاد و سر کار باباییه و ما هم تصمیم گرفتیم که شما رو بذاریم دبستان فولاد که مدرسه خوبی هم هست. از اواخر اردیبهشت بود که زنگ زدم و تلفنی پیش ثبت نامت کردم و قرار شد که خبرمون کنن. خرداد هم گذشت و بالاخره اواخر خرداد گفتن که بیای واسه مصاحبه.
روز مصاحبه حدودا دو ساعت با بابایی رفتیم مدرسه فولاد و اونجا کلی ازت سوال پرسیدن. خیلی عالی همه رو جواب دادی و معلمه هم گفت که میدونه سطح اندیشه های خلاق بالا است و شما هم کاملا مسلط هستی. دو هفته بعد بهمون پیام دادن که شما قبول شدی و همه چقدر خوشحال شدیم.
اما حدودا دو هفته بعد که تماس گرفتم، گفتن اسامی پذیرفته شدگان تغییر کرده و اولویت با بچه های کارمندان رسمی هست. خیلی ناراحت شدیم. هم من و هم بابایی رفتیم مدرسه و کلی اصرار کردیم که اسمتو بنویسن اما متاسفانه با وجود اینکه امتیازت 100 شده بود اما می گفتن نمی تونیم ثبت نامش کنیم. اون روز خیللی ناراحت شدم، تماس گرفتم با اندیشه های خلاق که اونجا هم گفتن پر شده. دیگه خیلی کلافه شدم. بعد یادم اومد به مدرسه ادبستان که نزدیک خونه قبلیمون بود و خودتم دوست داشتی اونجا بری. تماس گرفتم که گفتن جادارن و همون موقع ساعت 12.30 با هم رفتیم مدرسه. اونجا هم ازت چندتا سوال پرسیدن که گفتن خیلی خوب بودی و بالاخره خداروشکر همونجا ثبت نامت کردن. ناگفته نماند که ادبستان زیر نظر کانون اسلامی هستش و مامان جون خیلی خوشحاله که قراره اونجا بری مدرسه و میگه واست بهتره. امیوارم هرجا هستی موفق و شاگرد اول باشی هم توی درس هم توی اخلاق.
دوستدارت


اندر حکایات ثبت نام در کلاس اول
